زبل مامان

وروجکه این پسر

اتفاق ناخواسته

  خوب پسرم بعد از گذروندن یه ماه خوب رسیدم به روز پایان پیش دبستانی اینقدر شیطونی که همون روز یه شیرجه زده بودی تو پیش دبستانیت که به گردن و سرت ضربه وارد شده بود فقط خدا می دونه چه حالی شدم وقتی تو رو تو  اون وضع دیدیم بگذریم نمیخوام راجع بهش تعریف کنم حتی تعریفش هم ناراحتم میکنه  نتیجش این شد که کلی دکتر و سیتی  اسکن و .... من خودمو خیلی کنترل میکردم که جلوی تو گریه نکنم تا نترسی ولی وقتی اومدیم خونه موقعی که خواستی بخوابی به دفعه دیدم گریه می کنی گفتم گریه کن تا خالی شی بعد تو بهم گفت مامان منو ببخش گفتم واسه چی پسرم تو که کاری نکردی  که بعدش با صدای بلند گریه کردی و گفتی اگه من یه چیزیم میشد کی وقت میکردم...
12 تير 1393

اتفاقات بهار

سلام جیگر مامان از بعد تعطیلات عید که اومدیم مثل بقیه بچه ها تو هم رفتی پیش دبستان و بعدشم باشگاه ژیمناستیک تو هر دوی اونا خیلی پیشرفت داشتی طوری که توی زیمناستیک تا مرحله دو نیم وارو پیش رفته بودی و مربیت همینطور باهات تمرین می کرد پیش دبستان و زبان هم که خوب بودی و نمره ترم سومت هم 100 شد موفق باشی گل پسرم  امسال برات تو پیش دبستانی تولد گرفتم البته یه  هویی شد و خیلی بهت خوش گذشت و چند تا کادوی خوب هم گرفتی که من و بابات برات توپ گرفتیم و از معلمات هم ماشین کادو گرفتی و چند تا عکس هم یادگاری برات می زام  تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک  الههههههههههههی عمر با عزت داشه باشی   ...
12 تير 1393

ادامه نقاشی نقاشی نقاشی پویا نه ها شبکه محمدرضا

 بازم تو همون سفر شیراز   اینم با موضوع دوستی   اولین خرگوشا     این یکی هم ذوق زدم کرد جون خودت بدون کمک از تاب سنا کشیده بودی اگه اشتباه نکنم 5سال و7 ماهت بود اینم وقتی می خواستیم از کرج خونمونو ببریم تهران با دختر دوستمون مریم کشیدی که اونم یکی مثل همینو کشید با یه کم تفاوت        نقاشی  پاستل    ساختمون   جاده ای که میرفتیم مسافرت کشیدی 6 سالگی   6 سالگی       6 سالگی   ...
23 ارديبهشت 1393

نقاشی نقاشی نقاشی پویا نه ها شبکه محمددرضا

 پسر عزیزم نقاشی هایی که در ذیل برات میزارم رو از 2سال ونیمگیت برات هرموقع کشیدی بهتریناشو  جدا کردم و نگه داشتم ببخشید اگه کیفیتش مثل اصلشون نیست آخه عکس گرفتم و فعلا بهتر از این نمیشه تا یه دوربین مناسب تهیه کنم یا اینکه بقیشو با  اسکنرمون که دوباره بابا راه انداخت اسکن کنم   5 سالگی 5و نیم سالگی 5و نیم سالگی  5 سال و 8 ماهگیت  5 سال و 8 ماهگیت  تقریبا نزدیک 6 سالگیت 5 و نیم سالگی  5 سال و نه ماهگیت آآآآآآآخه  اولین ماشینی که تو 2 و نیم سالگیت کشیدی البته تا 3 سالگی دیکه ماشین نکشیدی بع دوباره افتادی...
29 فروردين 1393

سفر مشهد

امسال بالاخره بعد از ند سال با دایی و بابا رضا اینا رفتیم مشهد به تو و مهراوه خیلی خوش گذشت دو تاییی حسابی آتیش میسوزوندین     و همش جای متین و مهبد خالی می کردین  همیشه خوش باشین حالا یه  عکس برات می زارم       ...
17 فروردين 1393

شروع سال نو

سلام پسرم امروز بعد از تعطیلات عید دوباره گفتم یه سری به دفتر خاطراتت بزنم و یه چیزایی برات به یادگار بزارم  امسال سال تحویل برای اولین بار تنهایی با بابایی و مامانی و عمه وعمو واسه سال تحویل رفتین قم که لحظه تحویل سال رو در جوار حضرت معصومه باشید از یه طرف خوشحال بودم که چنینی سعادتی داشتی از طرف دیگه شروع سال نو بدون حضور تو که همه نفسمونی خیلی سخت گذشت فقط خدا می دونه که چه حسی داشتیم و داشتم به هر حال از صمیم قلب امیدوارم به برکت وجود حضرت معصومه سال خوبی داشته باشی ...
17 فروردين 1393

جمع بودیم باهم

  سلام عزیز خاله دلم برات تنگ شده حسابی ،پریروز با عزیز و بابارضا و خاله منا و متین و عمو مرتضی رفتیم خونه خاله میترا و شما و متین کلی با هم شیطونی کردید و با توپ خاله حسابی همه جا رو بهم ریختید. آخر سری هم خاله میترا توپو خیلی عصبانی جمع کرد. بعد عزیز براتون آهنگ گذاشتو شما گل پسرا یه عالمه رقصیدید و کیف کردید و البته ما هم کلی خندیدیم.متین هم این وسط هی می خواست به تو رقصیدن یاد بده واسه همین هی پاشو از پشت می نداخت بالا و می گفت محمدرضا ببین اینطوری برقص تو هم که انگار نه انگار هنر خودت رو داشتی نشون میدادی و به هیچ کس کاری نداشتی. خلاصه جونم واسط بگه موقع خداحافظی هم ناراحتی می کردی که نریم ولی خب نمی شد خاله و هر کس ب...
24 اسفند 1392

کلاه مدل جدید

سلام عزیز خاله مامانی یه چند تا عکس داده بهم از شیرین کاری شما ، البته به نظر من استعداد شماست که از یه وسیله کاربرد دیگه پیدا می کنی قربونت برم با اون ناز کردنت قشنگ من. دوستت دارم بوس بوس                   ...
24 اسفند 1392

هیچی ندارم

    سلام خاله جان خیلی دلم برات تنگ شده آخه یه هفتست نتونستم ببینمت ولی همش باهات حرف می زنم و تو هی شیرین زبونی می کنی. مامانت که شاکی شده از شیطونیات . کلاس ژیمناستیک هم که می ریو حسابی توی خونه پشتک می زنی مامانی بیچاره هم هی هرس می خوره که نکه خدایی نکرده مشکلی برات پیش بیاد .شیطونی دیگه چیکار می شه کرد. خاله قبونت عکساش که بدستم برسه حتما می زارم ببینی. فعلا بابای. ...
24 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به زبل مامان می باشد